ميرزا احمد ميرزا خداوردى

163

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

و يك نفرى مرد كه اسمش كربلايى حسينعلى ولد محرم نوه‌اى پايين ، او آمد در خانهء خود به ماها منزل داد كه بسيار به ماها حرمت كردند ، چراكه هم‌ولايتى ماها بودند . ماها كه ايشان را ديديم كه غم غريبى از خاطر ماها فراموش گشت . غريبى هيچ به نظر ما نمىآمد . و بعد از چند روز رفتيم به خدمت حاكم طالش دولاب كه على قلى خان بوده باشد . الحق مردى خوب بود كه به پدرم بسيار حرمت كرد و تعارف بسيار به عمل آورد . باعث مهربانى و شيرين‌زبانى او ، پدرم رفتن انزلى را بالمرّه موقوف كرد ، چون‌كه چاىبيجار مكانش به مثل شاه‌آغاجى « 1 » ما مىباشد ، در حقيقت خيلى جاى خوب است و چمن‌زار و خشك‌تر است . پدرم در نزديكى راه جاده ، براى خود دو باب خانه داده تعمير كردند و در ميان ايشان نشستيم كه بسيار خوشگذرانى نموديم . وقتى كه فصل پاييز و زمستان درگذشت كه پدرم بنا كرد به سوداگرى به اين‌طور : پارچه از انزلى مىگرفت مىآورد ؛ من با يك نفر از هم‌ولايتى ماها كه اسمش كاظم بيگ قباد بيگ اغلى بوطه‌سرى - كه در ورطهء مير حسن خان فرار كرده بود - با همراهى او پارچه‌فروشى مىكرديم . چطورى كه در ولايت طالش دولاب در سه جا در يك هفته بازار مىماند . يكى در چهارشنبه بازار يعنى در كنار ارده‌رود و يكى در گيل‌دولاب و يكى در گسكر و در ميان يك هفته در اين سه جا بازار مىبود ؛ به چه طريق كه سوداگران پارچهء خودشان را حمل و نقل اسب خودشان مىكردند ، مىآمدند به جاى مزبوره ، بار خودشان را پايين آورده ، وا [ مى ] كردند مىفروختند . وقت غروب باز هم بار خودشان را بسته ، به خانهء خود مىرفتند . ماها هم به مثل آنها سوداگرى مىكرديم و منفعتى بسيار به دست ما مىآمد كه بسيار خوشگذرانى براى ماها به عمل مىآمد . پيربازار وقت اول تابستان پدرم اراده كرد كه ماها را برداشته ببرد به شهر رشت ، به درس خواندن و به مشق كردن در آنجا مشغول شده باشيم . وقتى كه رسيديم به انزلى ، چشمهاى من به درد

--> ( 1 ) . در نسخه « آقاجى » .